|
با تو من قصه ی دیگری دارد
از همیشه هایی که نیامده /نمی اید
انگار همین شبهای بی مقدمه بود
که نطفه ی تمام نوشته ها را بست
و من میان پارچه های هفت رنگ شرقی
دفن شد
شاید هرگز نمی شود نوشت
از خدای مذکر چهل قصه دورتر
.......
تنت را هم کنار دلت بگذار
بی نصیب نمی شود من از خنده هایت
سهم من هم مال او
حضور سنگی ات را با سورهها ی مقدس و پوسیده
ازین گرفته اند
اما
او هنوز گرسنه ی لبهایت هست
و تو بعید تر از مسیح
گناه ما نیست
خدای مذکر هم
چ به زنانگی فکر می کند
دلت را کنار تنت بگذار |